26 بهمن 96
پنج شنبه ی هفته ای که گذشت بخاطر شرکت در مراسم ختم یکی از آشنایان همسر جان راهی شمال شدیم. پنجشنبه ساعتای 12بود که از خونه راه افتادیم و علی اکبر هم با ما بود از همون جا تا شمال با علی مشغول بود و حسابی تمام انرژی علی رو تخلیه کرد و تا میتونست آتیش سوزوند هرچند منم تا خود اونجا حرص خوردم . هوای شمال هم خوب بود نه سرد بود و نه گرم و گل پسرم یه کمی بازی کرد و شیطنت و شب هم تو خونه از خجالت عمو محسنش دراومد و یه عالمه با اون وقت گذروند. فردا صبح هم طبق عادت معمول کله ی سحر و اول خروس خون بیدار شد و از اونجایی که هوا یه کمی سرد بود و منم اجازه ی بیرون رفتن بهش نمیدادم و از همین جا بود که دعواهای منو آرادی شروع شد تا ساعت سه که بخوایم برگ...







